تبليغاتX
یاسین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
برای تو...

به نامش و به یادش

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

وتماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظر های دلم دانستم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند



* من موقع سال تحویل دلمو گم می کنم . اون قدر تند می زنه که می گم برو فقط زود بر گرد . بعد سال تحویل

آروم بر می گرده . منم ازش نمی پرسم کجا بوده . تو می دونی کجا میره ؟ من فقط می دونم این لحظه براش

خیلی با ارزشه . خیلی منتظر این لحظه می مونه . انگار تو این لحظه هیچ نا ممکنی براش وجود نداره . همه

چیز زیباست و شدنی ... مثل بهار


* نگران اومدن رنگین کمون نباش ، حتما بعد هر بارون خودش خورشیدشو پیدا می کنه و میاد و یه آسمونو دنیا

دنیا با اومدنش قشنگ می کنه و دنیا دنیا دل قشنگو آسمونی..مثل بهار




* بعضی چیزا با بهونه ان بعضی چیزا بی بهونه ...اما حتی بی بهونه ترین چیزا هم به یه بهونه ای می یان .

خوبه دنبال بهای چیزا باشیم نه فقط بهونشون ... مثل بارون .. مثل بهار


*هی ستاره هارو نگاه نکن سر به هوا میشیا !!! چرا بهشون می خندی؟ اونا بهت می خندن؟!!

ستاره ها رو می چینی تا تو آسمون دلت باهاشون چی نقاشی کنی ؟ یه طرح قشنگ... مثل بهار



* اگه یه روزی اشکات به چشم سرت اکتفا نکردنو رفتن سراغ چشم دلت ، وقتی دلت بغض کرد و توش اشک

جمع شد بیا پیشم خریدار همه دردای قشنگتو نشونت می دم ... نه میام پیشت تو نشونم بده ..دلتو که

نشونم بدی خودم میبینمش.. بهای دلای قشنگو فقط یکی می تونه بده ..یه دل قشنگ مثل بهار


*راستی می دونی کجا میشه یه دست دعای اجابت شده " حول حالنا " خرید ؟ یه حال قشنگ .. مثل بهار



* روزی که از عدم موجودم کرد و امانت عشق رو وعده دلای پاک ، فهمیدم تنها مقلب القلوب و الابصار اونه. یه

تحول قشنگ .. مثل بهار


*  وای تو فکر می کنی اینا چی میگن ؟ خسته نمی شن این قدر دهنشونو تو آب بازو بسته می کنن ! حتما

دارن یه چیزی تعریف می کنن .. یه چیزی مثل آرزو .. یه چیزی که تو خاطرشون بوده و هست و خواهد بود ....

به نظر تو تو ذهن یه ماهی کوچولو چی می تونه باشه ؟ شاید یه آرزوی قشنگ و بزرگ .. مثل بهار


* دوست دارم دلایی رو که همیشه بهاری ان .. توشون از جبهه هوای نفسو بادای مسموم و سیاه خبری

نیست .. اون نم نمک بارون بهاری صفای دلشونو تو کل عالم داد می زنه .. چه بویی داره این بارون .. چه لذت

بخشه .. دوست دارم دلای بهاری رو .. دلای همیشه بهار .. پاک پاک مثل بهار



* " و خدایی که درین نزدیکیست "


* ساده بگم ، نگاه زاده علاقه است . و دیگه نمیشه من بود وقتی دو چشم مشتاق و پر فروغ عشق به آدم

نگاه می کنن . باید سراسر عشق بود.. نگاه کن ، با دلت نگاه کن ، قشنگ نگاه کن ، عمیق نگاه کن ،

عاشقانه نگاه کن ... مثل بهار


* تا کجا....؟ نمی دونم چه حکایتیه که ما آدما سریع بغل هر چیز جدیدی که به دست می آریم یا میبینیم یه "

تا " می ذاریم . این جوری آدم همیشه ته دلش یه ترس کوچولوی شفاف داره . اما خب وقتی انسان محدودیت

نداره پس "تا" ی محدود هم معنی نداره دیگه . تا بی نهایت .. تا خدا .. تا همیشه ... مثل بهار


* دست های کوچیکی هستن که قدرتشون از دستهای بزرگ بیشتره ، دستهای کوچیکی هستن که به دلای

بزرگ اطمینان و آرامش میدن .. دست های کوچیکی که دست خدا رو گرفتن و تو نگاهشون ، لبخندشون ،

دلشون میشه خدا رو دید و حس کرد . این دستای کوچیکو محکم تو دستامون بگیریم تا گم نشیم .دستای گرم

و مهربون .. مثل بهار



* اسمونی که باشی خورشید هم رفیقت میشه .. ماه هم ... ستاره هم .. فرشته هم ... به قول سهراب اگه

با مرغ هوا دوست بشی آروم ترین خواب جهان مال تو میشه . اما زمین رو یادت نره ها ، اونم دوست داره

گاهی آدما با دو پا روش پرواز کنن اون وقت زیاد دلتنگ آسمون نمیشه . بالهاتو بهم قرض میدی ؟ یه پرواز

رویایی مثل بهار



* راستی امروز بعد طلوع سال جدید اگه شد دو رکعت نماز عشق بخون ... به شکرانه بودن ... به شکرانه قلب

سلیم .. به شکرانه نعمت و رحمت ... شکر... شکر برای بهار



* من امروز یه دفتر جدید می گیرم ، تو هم می گیری . 365 برگ داره ، سفید و قشنگ ... بیا همشو خوش

خط بنویسیم ..دست کسی رو هم خط نزنیم . باشه ؟

الهی تو این دفتر جدید تقدیر هممون رو زیبا بنویس و کمک کن قسمتمون در کنار همتمون قشنگ تر بشه .

الهی بهار طیعت رو سر آغاز بهار دلامون قرار بده ..

حول حالنا الی احسن الحال

 حالا حرفای اول جمله های ستاره دارو بذار پیش هم ..

این بهار هم بهار طبیعته هم بهار دل ..

هم بی بهونه هم با بهونه .. مهم اینه قدرو بهاشو بشناسیم

تو سال جدید براتون بهترین هارو می خوام

زیر سایه محبوب ازلی : سال نو مبارک

******************************************************

پاورقی

1- بعضی ها می نویسن که دیگران از دلشون و روزگارشون با خبر بشن ، بعضی ها هم می نویسن که دیگران

از دلشون با خبر نشن برای همین گاهی نمی نویسن .. من اون دسته دومم اما یه استثنا داره ، این دسته

دوم همون موقع که نمی نویسن گاهی برای عزیزشون می نویسن که این دیگه فرق داره .

2- اگه بخوای کاری رو برای عزیزی انجام بدی حتی راه پیمایی هم نمی تونه مانعش بشه .( وکی می فهمه راه

پیمایی یعنی چی ) هر چند اگه کیفیتش مثل همیشه نباشه.

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 12:37 | 
تجلی عشق

به نامش و به یادش

 

" آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد در یا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق مارا باز هم شرمنده کرد "

 

 

از زمان هبوط آدم به زمین پای عشق می لنگید ..

گویی در حافظه اش چیزی بود که آن را جستجو می کرد . جایی در گوشه ای از آسمان معنا شده بود و

اینک روی زمین حیران به دنبال لام کمال می دوید ... به دنبال کلمه ای بود تا تمام ناتمامش را با آن پایان

بخشد و به گونه ای آغاز شود ..

و روزی در کنار برکه ای غدیر نام با برخاستن نام مولایم تجلی یافت و این تازه آغاز راهش بود...

مولایم

آن روز آسمان در برکه فرود آمده بود و آسمان بی خورشید در حافظه زمان بی مانند است ...

و این آسمان خورشید می خواست ..

خورشیدی که قطرات باران انتظارش را می کشیدند تا نوید رنگین کمانی زیبا باشد...

و مهر زمین به آسمان آن روز تابنده ترین خورشیدی بود که بر کائنات تابیدن گرفت ... خورشید آسمان

ولایت

 

 

مولایم

به بهانه شکر کدامین نعمت باران رحمت حق را لایق شدیم ..

و با واسطه گری کدام ستاره راه پر نور هدایت در پرتو ولایتت چو کهکشانی پر نور بر منظر چشمانمان پهن

 شد و ما را پیدا کرد.. آری ما را پیدا کرد که اگر به ما بود دریغا که آن را نمی یافتیم ..

و به حرمت کدام عشق خدا دستمان را در دستان تو نهاد ..

زندگانیم بی نظرت مباد ..

" به راستی صلت کدامین قصیده ای ای غزل و ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه

تاریک ..."

و از آن روز که مهمان چشم و دلم شدی چشمانم به دیدن چیزی رضا می شوند که نشانی از تو دارد ..

و دستانم جز دستان تو هیچ دستی را به نشانه بیعت نمی فشارد  و راهنمایی نمی پذیرد ..

و دلم جز محبتت به چیزی دلگرم نیست ..

و تمام وجودم مولایم را فریاد می زند ...

" اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم .. "

مولایم

 کاش تمامی کسانی که نام انسان را بر دوش می کشند تو را می شناختند ..

آن گاه به خدایم سوگند که هر آینه از محبتت لبریز می شدند و به دنبال آن اطاعتی بود که لازمه محبت

است ..

و نور و رحمت و بخشش ..

و دیگر نام جهنمی که خود می سازیم از حافظه جهان پاک می شد و تمام حجم هستی غرق در بهشت

 بود ..

از آن روزی که در دل قبله ام مهمان زمین شدی فهمیدم که روزی باید روح و باطن قبله ام را در وجودت

پیدا کنم ... در وجود امام و مولایم

این عید عزیز رو به همه دوستان تبریک می گم و  آرزوی این رو دارم که همگی جزء پیروان راستین

مولامون حضرت علی (ع) باشیم ..

یک تبریک ویژه هم برای دوستان سید و سادات دارم و اینکه التماس دعای مخصوص داریم عیدی ما هم

یادشون نمیره دیگه

" علی در عرش بالا بی نظیر است

علی برعالم و آدم امیر است 

به عشق نام مولایم نوشتم

چه عیدی بهتر از عید غدیر است "

عیدتون خیلی خیلی مبارک

یا علی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:30 | 
بابا آمد ... بابا با فرشته ها آمد
به نامش و به یادش 

چه سبز در سبز است!

به هر طرف که نظر می کنیم گلزاری ست

ز هر طرف که گذر می کنیم می بینیم

نگاه روشن گل را

بهار آمده با کولبار لبخندش.....

....شروع شعر تولد

طنین خنده ی پیوند....

 

 

آدما با آرزوهاشون زندگی می کنن

آرزوهایی که دنیاشونو با اونا میسازن

هر چی این آرزوها قشنگتر باشه دنیای اونا هم قشنگتر و خدایی تر میشه ..

یاد اون بچگیا بخیر ....

بچه ها آرزوهای قشنگی تو سرشون دارن

پسرکی رو به یاد دارم که وقتی ازش پرسیدم دوست داری بزرگ که شدی چه کاره بشی، بر خلاف همه

هم سن و سالهاش که می خواستن خلبان یا دکتر یا مهندس بشن چیز متفاوتی گفت ..

مردمک چشماشو به چشمام دوخت و خیلی جدی گفت : می خوام پدر بشم ...بهترین پدر دنیا..

خندیدم و پرسیدم : چرا ؟

نگاه نافذش روی زمین چرخید و گفت : چون می خوام عاشق بچه هام باشم ..

می خوام بهونه ای برای زحمت کشیدن داشته باشم ..

 می خوام چشمایی باشه تا با دیدن اونا تمام خستگیام یادم بره ...

می خوام تموم قدرت دنیارو با لمس چند تا انگشت کوچولو مال خودم کنم ..

می خوام حق دستای زحمت کش پدرم رو ادا کنم و نشون بدم چی ازاون دستا یاد گرفتم ..

حالا چه اهمیتی داره شغلم چیه ... من دوست دارم پدر باشم .. بهترین پدر دنیا ...

 

و امروز روز تولده یه پدره ...

 پدری که شاید یکی از آرزو های بچگیش این بوده که پدر بشه ..

 پدری که آسمون زندگیم ستون های محکمی مثل شونه های اون داره

پدری که بودنش , نگاهش و حتی نفس هاش برای ما دلگرمیه...

پدری که با هر بار خنده و شادی ما هزار بار حس می کنه که خوشبخت ترین مرد دنیاست...

پدری که با ایمانش خدا رو تو تک تک لحظه های زندگیمون جا داد ...

پدری که با ما بچه شد ... با ما خندید .. با ما گریه کرد ... با ما بزرگ شد ...

پدری که مرد خانوادست و هیچ آرزویی جز آرامش و آسایش خانوادش نداره ...

پدری که فقط پدر نیست ... یه دوست .. یه راهنما و یه دنیاست ...

و حالا روزه تولده این پدره

روزی که برای ما خیلی مهمه چون یه بابای خوب از آسمون هدیه گرفتیم :

بهترین بابای دنیا تولدت مبارک

 

و حالا نوبت ماست که حق این مهربونی هارو ادا کنیم

براتون دنیا دنیا شادی و سالها عمر با عزت آرزو می کنم

و از خدا می خوام به همه پدر و مادر ها سلامتی بده تا فرزندانشون از برکت وجودشون بهره مند باشن و

 به ما هم کمک کنه تا برای پدر و مادرامون بهترین باشیم و بتونیم دنیای آرزو هاشونو تحقق ببخشیم .

 

حالا موقع کیکه

اول یه آرزو ...

حالا هم شمع رو کیک رو فوت کنید..

مبارکهههههههههههههههههههههه 

 

 

 

دوستت دارم بابایی

 

یه دشت گل فدای بهترین بابای دنیا

یه سرم به ادامه ی مطالب بزنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 2:35 | 
تولد رحمت

به نامش و به یادش

" زیبا سلام ..

زیبا تمام حرف دلم این است :

من عشق را با نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا ..

آغاز کن مرا .. "

 

 

" وَ الْأَرْضِ و َمَا طَحَاهَا "

قسم به زمين و كسى كه آن را گسترانيده است.

 

 

روزی را در یادت به یاد دارم که آب فرمانروای زمین بود...

آب.... نماد پاکی ... نماد آرامش...

و من مسحور از این بودم که انعکاس عشق را در آن تماشا می کردم ..

در آبی بیکران ..انعکاس لبخندت و نگاهت که من از ازل عاشقش بودم ..

و فکر می کردم این بالاترین حد زیبایی است اما رحمت بی انتهایت چیزی فراتر از این را می خواست ..

در چنین روزی نگاهت خبر از حادثه ای شگرف داشت ...

باز هم رحمت ... بخشش.... بی نهایت لطف... 

امروز روز تولد دوباره رحمت بود ..

و هر روز ما روز تولد رحمت و بخشایش تست ... از گنجینه ای که لحظه به لحظه می جوشد ..

و هر چه بیشتر بذل می شود بی نهایت تر می شود ...

بی نهایت رحمت .. بی نهایت بخشش..

پس چه کسی را توان بی نهایت شکر است برای تمام این بی نهایت ها؟ هیچ کس..

و من به کل کائنات افتخار می کنم که تو یکتای منی ...خدای بی همتای من...

و تو اراده کردی ...و تو اجازه دادی...

و ابتدا تکه ای از بهشت  سر از آب بیرون آورد ...

 

 

و اولین سجده گاه من بود..

و به آسمان نزدیک بود... و می دانست باید حامل مقامی بس عظیم باشد ..

خانه خدا...

وسپس زمینی که آن را گسترانیدی..

زمینی سخت که خضوع و فروتنی ام را در برابرت دو چندان می کرد..

خاکی که با آن حس آشنایی داشتم... مانند تکه ای از وجودم ..

آن روز من در انتظار رحمتت بودم .. در انتظار آفرینشم..

آن روز من در یادت بودم ..

هر روز روز رحمت تست و چه کافرست کسی که این همه نشانه را کتمان کند ..

این تولد گرامی باد ..

روز دحوالارض روزی که رحمت بی انتهای خدا مثل همیشه بر زمین می باره و میلاد حضرت عیسی (ع) و

 حضرت ابراهیم ( ع ) گرامی باد ..

به امید اینکه از این روز بهره کافی رو ببریم

التماس دعا

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 15:24 | 
سیب سرخ زندگی

به نامش و به یادش

زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

اول سلام که از قشنگترین اسمهای خودشه ..

گاهی می پرسیم اگه سلام نبود آدما حرفاشونو چه طوری و به چه بهونه ای شروع می کردن ؟

پس یه شکر برای سلام ...

گاهی وقتی دنیامونو مثل یه سیب می گیریم تو دستمون و یه ذره بالا پایین می ندازیمش ... یه کمی بو

 می کنیمش ... بعد از بالا قشنگ بهش نگاه می کنیم میبینیم که خدا چه قدر دوستمون داره .....

بله می دونم خدا عاشقانه بنده هاشو دوست داره اما مهم اینه ما چه قدر تو زندگیمون اینو حس می

 کنیم ....چه قدر این لحظات رو تو آغوشمون فشار می دیم ...

ما می دونیم خدا ما رو دوست داره اما گاهی اینو با بند بند وجودمون حس می کنیم اون وقته که دلمون

می خواد یه گاز محکم به اون سیب شیرین بزنیم .. طعم خوش زندگی

چرا اینارو میگم ؟ میگم حالا....

زمان می گذرد ...

زمانه نیز هم....

۸ سال پیش بود .. اون موقع دختر بچه ای رو می شناختم با یه دل ساده و رنگین کمونی ..

خوشبختانه هنوز فرصت نکرده بود خیلی از قوانین دنیای بزرگترا رو یاد بگیره ..

اون دختر مثل همه هم سن و سالاش می رفت مدرسه ...

اون دختر یه معلمی داشت که خیلی زیاد دوستش داشت ...

خب البته بچه های دیگه هم بودن که اون معلم رو دوست داشتن اما این دختر ما همیشه فکر می کرد

هیچ کسی بیشتر از اون معلمش رو دوست نداره و برای اینکه تو دنیای ساده خودش اینو نشون بده

همیشه متفاوت رفتار می کرد ...

این تفاوت فرصت یه سری چیزارو ازش گرفت ... شاید حتی نتونست حق شاگردیشو اون طور که دوست

داشت ادا کنه..

و حتی با یه خدا حافظی متفاوت ازش جدا شد ...

اما اون فقط می خواست تو دنیای ساده خودش و به روش خودش نشون بده که معلمش براش با بقیه

فرق داره ..

یاد و خاطرات اون دوران اون قدر براش شیرین و عمیق بود که توی این سالها هیچ وقت فراموشش نکرد و

 تمام چیزایی که اونو به اون دوران پیوند می دادن براش عزیز بود ..

پاکی و قشنگیه اون زمون .. یاد دوستان و خاطراتش .. یاد اردوهاش...معلمهاش...همه و همه براش

شیرین بود..

تو آسمون زندگیش ستاره های اون ایام هنوزم پر نور بودن و گاهی رویاهای شبونش دوباره اون ایام رو

براش نقاشی می کرد..

حالا بعد از هشت سال اون دختر یه کمی بزرگ شده هر چند هنوز نخواسته خیلی از قوانین دنیای

بزرگترا رو یاد بگیره ... اون یاد گرفته خودش باشه ... و وقتی الان سیبشو تو دستش گرفته و نگاه می کنه

 میبینه که خدا چه قدر دوستش داره ...

چون دوباره بهش فرصت داده ..

فرصت داده که دوباره معلمش رو ببینه و حق خیلی چیزا رو ادا کنه ..

الان وقتی دوباره معلمش رو می بینه حس می کنه هنوز همون دختر بچه ست که بیشتر از بقیه

معلمش رو دوست داره ..

حالا خوب قدر می دونه ..

قدر این ۸ سال رو ..

حالا که خدا دوباره بهش فرصت داده دوست داره به معلمش بگه که چه قدر دوستش داره و براش عزیزه و

قدر تموم دنیا براش احترام قائله ..

این بار بدون هیچ تفاوتی...

یه شکر هم برای فرصت هایی که خدا دوباره تو زندگی بهمون میده ....

ولی این فرصت ها خیلی وقتا پیش نمی یان .. خوبه یه جوری زندگی کنیم که هیچ وقت نیاز به این

 فرصتها پیدا نکنیم ..

آخر هم سلام ...

التماس دعا

یا حق

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 18:6 | 
تولد عشق

به نامش و به یادش

 

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو

به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی

كمتر از آهو كه نیستم میشه ضامنم بشی

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم

دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبروی گنبدت سجده كنم سلام بدم

خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

.................



 

باز بارون گرفته ...

مسافر چمدونشو بسته و گرفته بغلش ...

منتظر نشسته ... دلش آروم نداره ..هی میره .. هی میاد .. درست به عادت یه پرنده مهاجر..

فکر می کنه همه غصه دنیا یه طرف ... اینکه شما نخوایش یه طرف ... آره همین فکر آشفته اش می

کنه : اینکه نخوایش ...

ولی یه چیزی ته دلش بهش امید میده ..دلش این بار خوشه...

داره بارون میاد .. بارون همیشه خوش خبره ..

این بار دیگرون هم یه طور دیگه نگاش می کنن ... انگار همه زائر می بیننش...

دلش حال یه آهو رو داره که با چشماش فریاد میزنه که ضامنش بشی...

دلش حال کبوتری رو داره که برای پر زدن دور گنبدت پر پر می زنه ...

دلش فقط اسمتو صدا می زنه که آروم بگیره ..

دلش می خواد که امشب پیشت باشه ...دلش می خواد که امشب بیای پیشش...

دلش بد جوری هواتو کرده ....

چمدونشو محکم تو بغلش فشار میده و چشماش گرم میشه ...

لباش اذن دخول رو زمزمه می کنن...

پلکاشو که باز می کنه خودشو کنار ضریحت می بینه..

باز هم شروع شد ... یه عاشقانه دیگه ...

شب تولد عشق ..

یه پرنده مهاجر همیشه آزاده ...یه مسافر همیشه چمدونش تو بغلشه ...فقط منتظره ...

تو شب تولد عشق باز هم برگ دیگه ای از دفتر عشق ورق می خوره ..

اون این بار واقعا زائر بود...

میلاد امام آسمانی ، پیشوای مهربانی ، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) فرخنده باد.

امام رضا ( ع ) می فرمایند :

ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است, و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و به فـرزنـد آدم چیزى بـالاتـر از

یقیـن داده نشده است.

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم

میون گریه بگم غریبو در به در منم

تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی

میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست

همه صحن طلات ردپای فرشته هاست

دست خالی هیچكسی از در خونت نمیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

التماس دعا

یا علی

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 23:20 | 
گنبد طلا
به نامش و به یادش

السلام عليك ايها الامام الحبيب         السلام عليك ايها الامام الرئوف

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چی کار کنم

می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست ، با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم اماممه ، در خونشو در بزنم

تقدیم به همه ی عاشقای امام رضا :

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگا کني    من تو رو نگات کنم , تو هم منو صدا کني

قربون چشمات برم , از راه دوري اومدم            جاي دوري نميره ، اگه به من نگا کني

دل من زندونيه , تويي که تنها ميتوني             قفس واکني و پرنده رو رها کني

ميشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه          ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا کني

تو سرت شلوغه زير دستيات فراونند               از خدا ميخوام, کمي نيگا به زير پات کني

تو غريبي و منم غريبم , اما...                        چي ميشه دل اين غريبه رو با خودت آشنا کني

دوست دارم تو ايونِ آينه ات از صبح تا غروب       من با تو صفا کنم , توهم منو دعا کني

به وفاي کفتراي حرمت                                من ميخوام کفتري باشم ,که تنها تو منو هوا کني

دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم              دوست دارم تا من ميام , زود گره ها رو واکني

صد هزار دفعه هم شده پاي ضريح زار ميزنم      تا يه بار دلت بسوزه, دردامو دوا کني

دو خط حرف دل :

دیدی وقتی آدم زیر سایه ی یه بزرگتر باشه ، چقدر دلش آرامش داره ؟

امام رضا

دلم می خواد بزرگترم باشی

امام رضا 

نمی دونم چی کار کردم که اینقدر بهم لطف داری و دوستم داری

امام رضا 

کمکمون کن که توی زندگی به رضای خدا راضی باشیم

بیایید از هر جایی که هستیم به امام رضا سلام کنیم

یه جوری سلام کنیم که ایمان داریم صدامون رو می شنوه و جواب سلام رو می ده . . .

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع )

به رسم و عادت تموم نامه ها :

زیر سایه ی امام راضی

مهربون و قشنگ و شاد باشید

شکر برای سفر . . .

 

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 13:27 | 
چشمهایم مال تو

به نامش و به یادش

موسقی چشم تو گویاتر است

از لب پر ناله و آواز من

وه که تو هم گر بتوانی شنید

زین نگه نغمه سرا راز من

به بهانه روز جهانیه نابینایان .... چشمهایم مال تو ...

سلام ... خوبی ؟

اون عینک تیره رو از روی چشمات بردار .. می خوام چشماتو ببینم .. آره همون جوری که هست ..می

دونم نمی بینه ولی نور که داره ..

آره عزیزم می دونم نمی تونی این متن رو بخونی......

گاهی فکر می کنم فرق من با تو چیه ؟ .. تو چی فکر می کنی ؟ ... بیا با هم بشمریم :

تو یه عصای سفید داری که من ندارم ..

من دو تا چشم سر دارم تو دو تا چشم دل...

من بارونو می بینم تو بارونو حس می کنی تو خیسی بارونو با دل و جون می فهمی تو بارونو می

باری...

من گل رو می بینم تو قشنگ ترین گل های دنیا رو می تونی تو قلبت پرورش بدی...

من چشمام حیرون و سرگردون دنبال خدا می گردن تو از همون اول خدا رو تو دل پاکت داشتی ... تو دل

روشنت ...

من وقتی می خوام یه لذت رو با عمق وجودم حس کنم یا حتی وقتی می خوام بهتر بشنوم چشمامو

می بندم تا بقیه حواسم بهتر کار کنه تا چشم دلم باز بشه .... تو هم بهتر از من حس می کنی هم

بهتر می شنوی حتی گاهی بهتر میبینی..

من می تونم قشنگی هارو ببینم تو می تونی زشتی هارو نبینی..

من می تونم تو چشم دیگرون نگاه کنم می تونم حرف دلشون رو از چشماشون بخونم نگاهشون می

تونه باهام حرف بزنه .... تو شاید نتونی تو چشم دیگرون نگاه کنی اما نگاهشونو خیلی بهتر از من می

 تونی حس کنی و مفهومش رو درک کنی ...تو قلب آدمارو می تونی با دستات لمس کنی...

میبینی من فکر می کنم من و تو خیلی با هم فرق نداریم ..

یعنی داریم چون تو دنیا رو بهتر من می بینی ... از داشته هات بهتر از من استفاده می کنی ..

تو بهتر از من شکر چشمای نداشتتو به جا میاری...

تا حالا فکر کردی شاید کسی با تمام وجود بخواد بتونه به جای تو ببینه ...

تا حالا فکر کردی شاید یه روزی یه کسی وقتی نور ماه چشماشو خیره کرده بوده با تمام وجود دلش

خواسته که چشماش مال تو بودن ...

من هر چی که بخوای حاضرم به جات دنیا رو ببینم فقط تو یک لحظه به جای من حس کن...

عصای سفیدتو بهم قرض میدی ؟ آخه منم چشمم خوب نمی بینه ... چشم دلم نابیناست ...

تو از همه ما بیناتری...

می دونم این متن رو نمی تونی بخونی ... پس برای چی نوشتم ؟ ...

شاید یکی برات بخونه ...شاید نوشتم که بدونی به یادتم و چشمهام پیشکش یک لحظه از احساس

 پاکت... شاید برای خودم نوشتم ... شاید برای

کسانی نوشتم که نابینان ... ولی تو که بینایی...

به قول شازده کوچولو چیزی که اصل است از دیده پنهان است ... خوش به حال تو که این ناپیدا ها رو می

 بینی ..

خوش به حال اونایی که چشم دلشون پر نوره ....

عصاتو بهم قرض میدی ؟

شکر برای چشم بینا

شکر برای دل پاک

 

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .

ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی .    

نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم .

ماه گفت : چرا ؟

 نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم

 ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم!

**************************

التماس دعا

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 17:57 | 
عیدتون مبارک...

به نامش و به یادش

فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد-ع با ماه رمضان:

بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا...

بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها...

بدرود اي ياريگر ما که در برابر شيطان ياريمان دادي...

بدرود اي که هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم

و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک...

 

 

خب دیگه سفر ما هم تموم شده... دیگه رسیدیم بالای نردبون... واییییی نگاه کن چه قدر دنیا از این بالا

قشنگههه...از خدا می خوام فرصت درک ماه رمضان سال آینده رو هم بهمون بده..

حالا این بالا با هم دیگه عید رو جشن می گیریم ...عیدی می دیم ... عیدی می گیریم.. این عید سعید

رو به همه شما دوستای عزیزم تبریک می گم..مخصوصا به کسی که این پله هارو با هم اومدیم بالا ...

عیدتون مبارکککککککککک

یه نفس یاد خدا..یه سبد خاطر آسوده و شاد...یه سبد شبنم آرامش صبح..یک هزار آینه از جنس

دعا...همه تقدیم شما..

 

*************************

پله بیست و ششم

مرغ سحری:

سلام

- برای چی روزه می گیریم ؟

- برای اینکه به خدا نزدیک بشیم ..

- اینکه درست ..ولی تو که می دونی عزیز من عاشق جواب های ساده هستم ..پس بهم میگی دل به

فدات ؟

درک کردن آدما کار سختیه ..ولی نه برای همه !

حرف دل آدمارو خوندن و کمکشون کردن کار هر کسی نیست ..

چه طور می خوایم به دیگرون کمک کنیم در حالی که باورشون نمی کنیم ؟ شما بگید !

- خدا روزه رو واجب کرد تا ما حال گرسنه هارو بفهمیم

- به نظرت ما حال گرسنه هارو فهمیدیم ؟

- شما بگید...

 دوستم :

سلام

این مهم نیست که فقط بدونیم گرسنه ها چه حسی دارن ..این رو هر موقع سال وقتی شام و نهارمون

 یه کمی دیر میشه هم می تونیم بفهمیم .. اما گرسنگی این یک ماه یه حکایت دیگست ..

این دهان بستی دهانی باز شد ...

وقتی گرسنه میمونی که حال گرسنه هارو درک کنی و در کنارش چشمت ..فکرت و بند بند وجودت روزه

باشه دهانی باز میشه که فریاد می زنه نمی خوام و نمی ذارم اطرافم کسی گرسنه باشه ..بصیرتی

پیدا میشه که نمی تونه گرسنگیه جسمی و روحی کسی رو ببینه ..

اون وقته که می تونیم ادعا کنیم تو آغوش خداییم و از سفره پر برکتش فیض بردیم..

هر چیزی حقیقتی داره و روزه هم...

از خدا می خوام کمکمون کنه بعد از این ماه عزیز فقط گرسنگی و تشنگیه ظاهری برامون نمونده باشه...

الهی آمین

کوله بارتو ببند .. شاید این چند سحر آخرین فرصت به مقصد رسیدن باشه ..

فهم نان کردی نه حکمت ای رهی

زآنچ حق گفتت کلوا من رزقه

رزق حق حکمت بود در مرتبت

کان گلوگیرت نباشد عاقبت

این دهان بستی دهانی باز شد

کاو خورنده لقمه های راز شد

 *****************************

پله بیست و هفتم

مرغ سحری:

اول سلام که از قشنگ ترین اسم های خداست ...

زمان می گذرد و زمانه نیز..

در این راه حقیقت ها باقی می مانند و جاودانه و بازی های روزگار می گذرد ..

و دل ماست که تشنه بصیرت است ..تشنه حقیقت ..تشنه بی نهایت ..

خدایا به قلبم بیا و کمکم کن تا آنچه تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی من زود

نخواهم ..

زمان می گذرد : و این بی نهایت مهربانی ها و دوستی های ما وجود بی نهایت زیبای خالقمان را شاد

 می سازد ..

و چه چیزی در زندگی از رضای خدا بالاتر است ..به امید رضای پروردگار..

دوستم :

میگن وقتی یه جوون با دل پاکش به درگاه خدا دعا می کنه عرش رو می لرزونه...

می گن جوون به ملکوت نزدیکه..

خدا چه قدر دوست داره یه جوون با قلبش باهاش حرف بزنه ..

چه قدر دوست داره اسیر بازیچه های دنیا نباشه ... بدون تعلق به هیچ چیز .. آزاده آزاد..

چه قدر دوست داره اوج جوونی کردنش نهایت رضای اون باشه ..خدا پیش فرشته ها به این جوون افتخار

می کنه و میگه : این یکی از اون چیزاییه که من می دونستم و شما نه..

شور و عشق این جوون عرش خدارو تکون میده ..

خدایا کمکمون کن به بهونه جوونی خودمون رو از خلی لذت های واقعی محروم نکنیم بلکه بهتر درکشون

کنیم ... چرا که چیزای با ارزشو به بها می دن نه بهانه ..

الهی من می خوام با تو جوونی کنم ..

******************************    

 پله بیست و هشتم

مرغ سحری :

چه قدر جاش تو دنیا خالیه ..انگار گم شده ..باید نشونه هارو دنبال کنیم .. باید پیداش کنیم ..

سر نخ همه دردای دنیا به یه چیز ختم میشه : ما پاکی رو گم کردیم ..جای پاکی خیلی تو زندگی ها

خالیه ..باید نشونه ها رو دنبال کنیم :

هنوزم آب بارون پاکه..

هنوزم گاهی زمزمه عشق رو می شنویم ..

هنوزم نگاه یه کودک پاکه و معصوم ..

راستی قلب بچه ها پاک و سفیده ..

رمضان دلهامونو پاک کرده ..کم یا زیاد نمی دونم ولی پاک کرده ..

الان دلمون یه نشونست :

جای پاکی تو دنیا خیلی خالیه ..ولی تو دلای ما خالی نیست ..حداقل الان خالی نیست ..بعد ۲۷

روز..فقط یه پله مونده..

خسته نباشی.. تا آسمون راهی نمونده ..

قدر دلارو بدونید..

ما پاک شدیم .. ما دوباره به دنیا اومدیم ..

تولدمون مبارک

دوستم :

سلام

یه چیزایی هست تو دنیا که فقط دلای ساده و پاک می تونن ببینن .. حس کنن :

شاید یه فرشته هر شب از رو ستارت بهت لبخند بزنه ...

شاید نگاهی منتظر نگاهت باشه ...

دستی منتظر دستت...

دل پر دردی منتظر گوشهات...

سری منتظر دست نوازشت ...

گوشی منتظر دلداریت...

قلبی منتظر دلگرمیت ...

دنیایی منتظر مهرت...

قشنگیای این دنیا رو با یه دل پاک میشه دید ..

اگه دلمون رو پاک کنیم گاهی خدا به جامون میبینه و حرف میزنه..

دل پاک سرای خداست..

شکر برای دل پاک

*****************************

 

پله آخر

مرغ سحری :

سلام

حرف آخر : چیزی تا آخر سفر نمونده فقط یه قدم دیگه ... فقط یه پله ...خسته نشو .. تا خدا راهی

نمونده ...

هوا سرد و تاریک شده و دلم از هزارتا نا مردیه دنیا دلتنگ ..و دنیا هر چی که باشه بازم دنیاست : پر از

فریب و وسوسه ...باد سردی شروع به وزیدن می کنه .انگار همه چراغهای امید خاموش شدن ..انگار دنیا

 نمی خواد این پله آخر رو برم ...

یه شب تاریک و سرد ..تو اوج تنهایی و دلتنگی ..و مسافری که از راه طولانی خسته به نظر میرسه ..و

بادی که لحظه به لحظه قوی تر میشه و نردبون رو می لرزونه...

ای وای اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد : نردبون از زیر پاهام لرزید ..من دارم سقوط می کنم به درون

تاریکی..ولی این آخر قصه نیست ..

یه لحظه حس می کنم بین زمین و آسمون معلق موندم ..یه گرمای آشنارو توی دستم حس می

کنم..همون گرمایی که شبای قدر توی دلم بود..دستای یه نفر دست منو گرفته بود..دستای خدا بود..

تا آسمون راهی نیست ..خسته نشو : تا خدا راهی نمونده ..خدا کمکمون می کنه..باور کن به جون

 بارون : خدا کمکمون می کنه..خسته نشو : با کریمان کارها دشوار نیست ....

پایان

 دوستم :    

اول سلام که سفرمون رو با این نام شروع کردیم ..پله پله اومدیم بالا و تمام این مدت که سرمون رو بالا

گرفته بودیم تا خدا رو انتهای نردبون ببینیم اون از پایین نردبونو محکم گرفته بود..تمام مدت دستش تو

دستمون بود و عشقش تو دلمون..حتی گاهی که خسته می شدیم خودش هولمون می داد بالا..

تو زندگیمون به کی می خوایم بهتر از خدا تکیه کنیم ...

حالا سحر آخر این سفره..

من رو پله چندمم..؟

تو کجایی...؟

من می دونم خدا نمی ذاره کسی که قصد سفر کرده اونم تو این ماه عزیز وسط راه بمونه...

یه جورایی قصد این سفر خودش رسیدن به مقصد بود ..تازه این اولین نردبون بود ..کلی دیگه از این

نردبونا هست که باید با کمک خودش بریم بالا ..من حس خوبی دارم ..مطمئنم که بالای نردبون

 رسیدیم ..یه نردبون به خدا نزدیک تر...

خسته نباشی هم سفر...

و باز هم سلام..

سلام به دل پاک..

سلام به روح تازه ..سلام به سفر...

سلام به خدا...

یه مسافر همیشه تو سفره..

سلام..

******************************

 التماس دعا

یا علی

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:51 | 
بوی بارون عطر خاک

به نامش و به یادش

چنگ هیچ وقت خوب نبوده ... جنگ با انسانیت منافات داره .. هر وقت یه جای دنیا میبینیم با خانواده ها

 با بچه های معصوم و بی گناه چی کار می کنه انگار قلبمون رو فشار میدن ... اما نمیشه انکار کرد وقتی

میبینی یه جای دنیا به یکی که شبیه خودته .. باهات هم عقیدست داره ظلم میشه علاوه بر اینکه قلبتو

 فشار میدن انگار دوست داری یه کمی از غم و درداشو بذارن رو دوشت ... وقتی می دونی ماه رمضون

اونا هم برای سحر بلند میشن ولی گاهی فقط می تونن یه شب در میون سحری بخورن انگار سحریت

 تو گلوت گیر می کنه ... حتی گاهی دوست داری کنارشون باشی و هر کاری که از دستت بر می آد

براشون بکنی .. حتی تو هم طرف دشمناشون سنگ پرتاب کنی ..دوست داری برای بچه هاشون لا

لایی بخونی تا یه شب آروم بخوابن .. بدون فکر تفنگ و خون و دشمن ...

خوبه تو این شب های عزیز مردم مظلوم فلسطین و همه مظلومین جهان رو از یاد نبریم ..

از خدا می خوام دست همه مستکبرین رو از همه دنیا کوتاه کنه و روزی بیاد که همه مردم دنیا تو صلح و

آرامش زندگی کنن..

اللهم عجل لولیک الفرج

 

پشت پنجره کسی هست که مرا می خواند..باران نم نمک می بارد که چه زیباست صدایش .. بوی بارون

 عطر خاک .. چه طنینی دارد .. قاصدک ها همیشه خوش خبرند ..تو هم خوب گوش کن .. باران صدایت

می کند ..

پله بیست و یکم

مرغ سحری :

سلام

درهای قلبمون رو باز کنیم خدا می خواد بیاد پیشمون ..

چه خوبه وقتی با خدا حرف می زنیم با همه وجود خدا رو کنارمون حس کنیم و ایمان داشته باشیم که

صدامون رو می شنوه ..

پرده هارو کنار بزنیم .. دیوار هارو فرو بریزیم .. پشت این حجاب ها خدای مهربون منتظر ماست ..

زندگی و نفس هامونو تقدیمش کنیم ..و یادمون نره : خدا می دونه که چی کار می کنه این ما هستیم

که نمی دونیم ..

خدایا نفس هام تقدیم تو ..

خدایا نجاتمون بده ..

دوستم :

سلام

تو این شبا که مثل هیچ شب نیست باید با کسی که مثل هیچ کس نیست بی واسطه حرف زد ..

تو میگی و میگی .. اون می شنوه و می شنوه..

شبی یگانه .. خدایی بی همتا ..نزدیک مثل هر وقت ..

آخرش احساس قدرت می کنی .. فقط به خاطر داشتنش به زمین و زمان مباهات می کنی ..

اون هست .. همیشه..هر وقت که صداش کنی حتی وقتی صداش نمی کنی .. " لای این شب بوها ..

پای آن کاج بلند .."

خدا هست .. توی یه عالمه دل که امشب پاک شدن و می خوان پاک بمونن تا همیشه بتونن از نزدیک

باهاش حرف بزنن ..بی واسطه..

*****************************

پله بیست و دوم

مرغ سحری :

سلام ..

و سلام چه قدر خوبه ..و اگه سلام نبود آدما حرفاشونو چه طوری شروع می کردن ؟

امشب شب قدر نبود .. ولی شب قشنگی بود ... با مهربونی ..مثل گذشت ..مثل بخشش که دنیا رو

قشنگ می کنن ..

گاهی با همه قدرتمون به گرمای دست کسی نیاز داریم که دلمون رو جلا بده و به قدم هامون جسارت

که از سوال و آرزوی دلمون نترسیم..

و از چی بترسیم وقتی نفس هامونو به خدا سپردیم و خدای مهربون ناخدای کشتی عشق ماست ..

خدایا دستامو به تو می سپارم .. بگیرشون..

 دوستم :

سلام

اون سه تا کلمه رو یادته ؟ مهربونی .. گذشت .. بخشش .. همین سه تایی که میشه باهاشون دنیا رو

یه دنیای قشنگ کرد ..دنیایی که تو نقطه نقطش خدا متجلی میشه .. من می خوام یه کلمه دیگه رو

هم بهش اضافه کنم ..

کلمه ای که همه اون سه تارو تو خودش داره : ایثار..

بخشیدن و گذشتن از چیزی که خودت بهش نیاز داری ...آرزوی خودته... به خاطر دیگران و البته خدای

دیگران..

اگه آدم از تمنای خودش به خاطر دیگران بگذره خدا هم چندین برابر با ارزش تر از اون براش جبران

 میکنه... حساب کتاب خدا این جوریه ...با مال ما یه کمی فرق داره ..

و چه قدر ارزش منده ایثار..

*****************************

پله بیست و سوم

مرغ سحری :

سلام

برای امام رضا (ع) .. اما عشقم :

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه ...

دلم براتون تنگ شده امام رضا ! من که نفهمیدم چی کردم که این قدر به من لطف دارید ..ولی می دونم

که حرمت رو دوست دارم ..اسمتو دوست دارم ..می دونم که شما رو خیلی دوست دارم امام راضی...

یه قطره از دریای اسمت رو به ما بده و دستمون رو بگیر :

که تو زندگی راضی بشیم به رضای خدا..

مولا ! به حق پسرت دستمون رو بگیر و نجاتمون بده ..

به رسم و عادت تموم نامه ها :

زیر سایه امام راضی مهربون و قشنگ و شاد باشید.

دوستم :

سلام

چه شب قدر قشنگی با نام و یاد امام رضا ...

از ولایت تا رضایت ...

اینو یه سالی از تو حرم اما رضا روبروی ایوون طلا برای دوستام فرستادم ..چه فرقی می کنه کبوتره که

آزاده ..فکر می کنم همونجام با همون حال :

چشماتو ببند ...صدای پر کفتراشو می شنوی..نور گنبد زردش چشماتو قلقلک میده ..حضور سبزشو

اطرافت حس می کنی ..زود باش فرشته ها منتظرن صدای رضا رضا شونو نمی شنوی ؟ اینجاست که

نمی فهمی کی اشکت در میاد و کی به اوج هق هق می رسی ... تو همین تیکه از بهشت...

بارونه بی بهونه میباره ..

من رضا رضا بگم ..تو نگاه کنی ..رضا کنی..

امام رضا ما منتظریما ... زود دعوتمون کنید بیایم پیشتون ...دلمون تنگ شده به خدا..

الهی راضیم به رضای تو

******************************

پله بیست و چهارم

مرغ سحری :

سلام

همه کارای خدا یه دلیلی داره ..

تا حالا چند با سرتو گرفتی به آسمون و گفتی : چرا من ؟

اگه من اینجا هستم و این جوری.. اگه قسمتم این بوده : حتما لازم بوده ..به همین سادگی .. حتما لازم

 بوده ..

خدا هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمی ده ..

فهمیدن حکمت خدا کار سختیه ..

ولی قبول کردنش کار سختی نیست ..

اگه بدونیم خواست خداست .. چون خدا هر کسی نیست ..

امشبم به رضا ختم شد ..

حتما یه دلیلی داره ..

 دوستم :

سلام

خدا حکیمه..هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمی ده ...

گاهی خیلی زود این حکمت ها رو تو زندگیمون درک می کنیم ..چرای خیلی چیزارو می فهمیم که به

ایمانمون اضافه می کنه...

گاهی هم نه...این دلایل پنهان می مونن و ما با تکیه بر ایمانی که قوی شده راضی به رضای اون

میشیم...با قلبی آروم و دلی مطمئن... و این بار ایمانمون بیشتر محکم میشه چون وقتی دلیل چیزی رو

نمی دونی و اون رو می پذیری کار سخت تری انجام میدی پس نتیجه قشنگ تری هم داره ...

مهم نیست چرا...مهم اینه که اون می خواد ...

و هیچ چیز شیرین تر از تسلیم خواست خدا

شدن نیست ...

تونستن اما انجام ندادن...

خواستن اما گذشتن...

بی تاب شدن اما صبر کردن...و این صبری زیبا و رضایتی زیباتر..

فقط ازمون راضی باش...همین.

******************************

پله بیست و پنجم

مرغ سحری :

سلام

امشب : عشق

میگن عشق شاه بیت غزل آرزوهاست و عشق چه قدر زیباست ..

عشق : نردبون ما تا خدا...اگه عشق باشه ..اگه پاک باشه..

یه روزایی وقتی بارون میومد حس می کردم می تونم معجزه کنم..غافل از اینکه بارون خودش معجزه

بود..

و بارون که ما رو یاد پاکی میندازه ..یاد تولد ..یاد عشق..

و چه قدر زیباست باغ آرزو های دل آدم ها وقتی بعد از بارش بارون غرق بوی بارون میشه و تولد رنگین

کمون و تماشای اون که از قلبی پل میزنه به قلبی دیگه..

بهار ..ابر..بارون : رنگین کمون

چه قدر زیباست باغ آرزو های آدما وقتی با کمون هفت رنگ تزیین بشه ..

من به بارون ایمان دارم .. به پاکی .. به عشق..به آرزو هام..

و هر کدوم از آرزوهام رو به یک رنگ از رنگ های رنگین کمون امانت دادم و ایمان دارم یه روزی بارون میاد

و به دنبال اون من رنگین کمون باغ آرزوهارو تماشا می کنم و آرزوهام رو با هفت رنگش به آغوش می

کشم ...

شکر برای عشق..

دوستم :

سلام

هیچ وقت نتونستم به کسی بگم که چه رنگی رو دوست دارم ..شاید به خاطر وفاداری به رنگین کمونه..

وقتی یه رنگ رو دوست داری دنیا رو همون رنگی می کنی ..

مثل وقتی که یه چیزو می پرستی و آخرش همون میشی ..اگه پول باشه..شهرت باشه .. و اگه خدا

باشه..

ببین دلت چی رو می پرسته..ببین چه رنگی رو دوست داری..

هر وقت کسی از من بپرسه چه رنگی رو دوست داری میگم....رنگین کمونی..

دنیای من این رنگیه ... پر عشق ..پر بارون.. پر رنگ ..پر عطر خدا..

التماس دعا

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 2:28 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar